روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شب ها بگذشت
وز گفته خود هیچ نیامد یادت.
"سعدی"
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شب ها بگذشت
وز گفته خود هیچ نیامد یادت.
"سعدی"
گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشمه ی آرامشم پایین ابروهـای توست
خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی
بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست
"رضا نیکوکار"
از پوستم
صدای تو می تراود
بر پاهای تو راه می روم
با چشم تو شعر می نویسم
من که ام
به جز تو
که در رگ و پوستم نهانی و
نام مرا به خود داده ای.
شمس لنگرودی
سرد است هوا
حرف بزن!
شاید این زمستان
جان به در نٓبٓرٓد مردی که
آخرین کبریت ش
شب چشم های تو را روشن کرد!
رضا کاظمی
مرهم زخم های کهنه ام
کنج لبان توست!
بوسه نمی خواهم
چیزی بگو ..
{ احمد شاملو }